تبليغاتX
...اسم نداره


...اسم نداره

داستان های دافی ناناز و زنش دختر خفن!

اینروزا عجیب تو لک هستم

این بازیافتی هم که کشته مارو!!

نمی دونم موضوع چیه که پایا وقتی ناراحته واسه روحیه گرفتن میاد پیشه من! دلم نمی خواد توهم بزنم یا کاراشو جدی بگیرم! مثه اشکش توی ترمینال که واسه خودم اذیت شدن چشمش توی افتب توجیه کردم!!!

اینجوری بهتره!!

اها

دیشب داشتم بعد از مدت زیادی چت می کردم با یه پسر کوچیکتر از خودم!

داشتیم می گفتیم که اره مد شده پسرا با دخترای بزرگتر دوست می شن

بعد گفت اره مثه جرونیمو و ویکتوریا

من همچین بم برخورد که چرا منو با یه زن پنجاه ساله مقایسه کرده

گفتم من هیجده سالمه! ترو تازه ، دست نخورده ، اون پیرزن

اینو که گفتم نمی دونم اما یادم اومد که دیگه دست نخورده نیستم

هنوزم سخته که باش کنار بیام

که من دستمالی شدم و با بقیه دخترای هم سنو سالم که مجرد هستن فرق دارم....

خیلی غم انگیزه هر وقت که یاد این موضوع میوفتم!!

به هر حال کاریش نمیشه کرد

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12:1 توسط MeLEpoMene| |

طبق معمول هر جمعه در میون توی راه زرگری تا سرش کلی ماشین ایستاد برام!!

جالبه

پیش خودم فک مبکنم من با این قیافه که تازه از ازمون اومدمو صبح حتی دستو صورتومو کامل نمی شورم و این قیافه ی مشنگی که پیدا میکنم با اون کیف سنگین که عین خورجینه چطوری پسرارو به خودش جلب می کنه!!

این چیزا توی راه کلی فکرمو شقول می کنه

بعضی وقتا هم پست های جیگری به تورم میخوره

مثلا

BMW

َAzera

وماشینایی که من نمیدونم مدلشون چیه و یا پسرایی که جذاب هستن!!

یکمی وس وسه میشم از تنهایی! که ....

اما ترس همیشه مانع میشه! ترس وحشتناکی که هنوز هرشب یادم میاد با اینکه سعی کردم روزا دیگه به کارام برسم و بش فک نکم اما شبا بیخه گلومو میگیره و انگار قلب و چنگ میزنه

سوار تاکسی شودم و رسیدم تا یه جاهایی و از اونجا پیاده رفتن رو شروع کردم

داشتم با ارامش راه میرفتم که دیدم صدای اهنگ میاد برگشتم دیدم یه پراید مشکی که خیلی باش ور رفته بودن با یه پسر فوق فشن! که اصلا قیافش زیره اون عینک و ریش و مو معلوم نبود با سرعت زیاد داره میرونه!! خر میرونه!!

همچین واسم ترمز گرفت که کل شهر برگشتن فک کردن تصادف شده!!

دوتا فش ابدار تو دلم نثارش کردمو رفتم!!

اونم دید پا نمیدم رفت!!

توی راه دوباره یکی شروع کرد بوق زدن

وای دیگه اعصابم ریخته بود به هم

اما این دفعه دیگه محل نذاشتم

همینجور داشت بام میو مدو بوق میزد

برگشتم دوتا فوش ابدار حرومش کنم دیدم خان دایی !!!

وای

منو بگی!!

مردم از خنده!!

رفتم و با خان دایی

منو رسوند خونه

تو خونه یه مهمونیه بزرگ داشتیم

خیلی بزرگ

برای من

برای اشکان!!! مامان بابا

همه چیز خوب بود وقتی که اشکان شب اس داد گفت خیلی خوشکل شده ودم هم بیشتر خوش گذشت بم!!

خیلی عالی بود...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:25 توسط MeLEpoMene| |

چشمای درشت و لبای برجسته و به اندازه با ابروهای کم پشت و باریک

منو شبیه عروسکا کرده!

ملوس و دوس داشتنی!!

اما زمونه هم با من مثه عروسک رفتار میکنه

همیشه منو با خودش اینور و اونور میکشونه

هر کاری میخواد بام میکنه! دستو دل و پامو میکنه....

با من کلی بازی میکنه...!!!!

این عروسک دلشکسته اخر مال کی میشه؟

خدا میدونه.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:4 توسط MeLEpoMene| |

 

.........My love for U insatiable

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 21:40 توسط MeLEpoMene| |

وای خیلی خسته ام

تازه اول راهم و بریدم بازم جسم ضعیفم کار دستم داد، نمی فهمم چرا انواع مرض هارو باید دچار بشم توی موقعیت های مهم زندگیم

الان که یه نفر داره فاصلش تا من اندازه اقیانوس میشه ، الان که باید به هدفم برسم و واسه رسیدن به هدف یه دوست خوب بهش کمک کنم و امید بدم که کم نیاره!!

نمی فهمم چرا نفسامو سخت میکشم و پشت سرم و همه جای بدم احساس درد میکنم

چرا سرم گیج میره

چرا یکی واسه اینکه استقلال یا پرسپلیس چیکار کرده عصبی و ناراحته و من از اینکه مجبورم ساعت ها خودمو با کامپیوتر سرگرم کنم تا درد و توی وجودم حس نکم ناراحتو غمگینم

چرا وقتی یکی فقط دو ماه به رفتنش به یه جای دور مونده _یه جایی که اقیانوس فاصله هست_باید واسش اتفاقای عجیب و غریب بیوفته؟

وای خدا یه عالمه چرا؟!

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 22:6 توسط MeLEpoMene| |

وای خیلی خسته ام

تازه اول راهم و بریدم بازم جسم ضعیفم کار دستم داد، نمی فهمم چرا انواع مرض هارو باید دچار بشم توی موقعیت های مهم زندگیم

الان که یه نفر داره فاصلش تا من اندازه اقیانوس میشه ، الان که باید به هدفم برسم و واسه رسیدن به هدف یه دوست خوب بهش کمک کنم و امید بدم که کم نیاره!!

نمی فهمم چرا نفسامو سخت میکشم و پشت سرم و همه جای بدم احساس درد میکنم

چرا سرم گیج میره

چرا یکی واسه اینکه استقلال یا پرسپلیس چیکار کرده عصبی و ناراحته و من از اینکه مجبورم ساعت ها خودمو با کامپیوتر سرگرم کنم تا درد و توی وجودم حس نکم ناراحتو غمگینم

چرا وقتی یکی فقط دو ماه به رفتنش به یه جای دور مونده _یه جایی که اقیانوس فاصله هست_باید واسش اتفاقای عجیب و غریب بیوفته؟

وای خدا یه عالمه چرا؟!

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:40 توسط MeLEpoMene| |

با اسرار های من و تلاش فراوان قرار بود قلمچی ثبت نام بشم!!

اما ماما هی پشت گوش مینداخت و اصلا درگیر کارای من می شد، اول که چک بابا رو بهونه کرد و بعد هم کارو خرید، روز اخر هم باز نرفت!! تا اینکه موکول شد به شنبه! هه!! گفت که خودت برو!! منم پرو ! دوتا عکس اورد که یکیش مهر خورده بودو یکی کوچیک و اونیکی بزرگ بود!! منم کلی قر زدم اما با این وجود رفتم و برای اولین بار پامو توی این ادارات و اجتماع گذاشتم!!! با جسارت و قدرت تمام !! توی ساختمون با یه اقای بسیجی هم قدم شدم!! جالب بود!! تازه دره اسانسور رو هم برام باز کرد و مثه پرنسسا بام رفتار کرد!! منم که کلی جو گرفته بودم!! زدم طبقه دو و بازم این بیچاره درو برام باز کردو یه نیم خیزی رفت!! با اینکه عادت ندارم صبح ها ارایش زیادی کنم و فقط به یه کرم زد افتاب و یه کم ریمل بسنده می کنم اما جذاب شده بودم!! (حمل بر خودستایی نباشه!!)

وای این اداره ها چقد جا های بدی هستن!! کلی اذیت شدم!! مردم مثه چی ایستاده بودنو همدیگرو هل میدادن انگار!!(البته به شیوه ی نوین!! دیگه کسی کسیو النی هل نمیده! اخه به کلاسش نمیاد!! همه اداشون میشه ادمای با شخصیتی هستن!!)_مثلا_

بعد از کلی معطلی من تازه فرم گرفتم!! رفتم که پر کنم دیدم عکسم ضایعست

فرمو گرفتمو رفتم بیرون از قسمت ثبتنام خواهران! دیدم اون برادر بسیجیه هم کارش تموم شده!! باز دره اسانسورو واسم باز کرد و من اول طبقه یکو زدم بعد منفیه یک! اخر هم همکف!! اسانسور بازی هم کردم جاتون خالی! کلی حال داد!!

بعد رفتیم پی کارمون!! برام جالب بود ! اینکه مثه خانوما واسه خودم میگشتم@ میرفتم طلا فروشیارو میدیدم!! ساعتفروشی!! خیلی باحال بود!! و جالب تر از همه!!

مرغیه سر کوچمون بود!! دوتا شون که یکی صاحب مغازه بودو اون یکی انگار از فکوفامیلاشون بود کناره یه ماشین حمل ماکیان!! ایستاده بودن داشتن انگار بار خالی مییکردن! من که از جفتشون رد شدم! اون کوچیکتره که بش میومد 19-20 باشه با دهن باز و با حالتی که اب از لبو لوچه شتر مانندش اویزون بود با حرکت پیچ من از کنارش سرش میچرخید دنبال من(فک کنم360 درجه چرخید!! ) و با یه حالت حسرت گفت َا َا چه خوشکل بود!!!

من یه لبخند بر لبانم نشست(البته دیگه پشتم به اون یارو بود) و کلی خرکیف شدم

باره اولم نبود که این تیکرو میشنیدما اما این یه مدل خاصی گفت!! یاده فیلم جنیفر بادی افتادم!! تو فیلم یکی از پسرای دبیرستان با همین حالت بهش میگه واو یو ار وری پرتی!!

اره دیگه!! منم احساس جنیفری کردمو کم مونده بود چند تا از دیالوگا و حرکاته جنی رو واسه سره برم!!

مثلا برم جلو بیارمش تو کوچه بعد دکمه های مانتو رو باز کنمو لباس مبارکو جر بدم جلوش تا چشاش هش تا بشه بعد که میام مثلا حرکات نا شایست انجام بدم یهو روحم شیطانی میشه دندونم داراکولایی!! چشام خطی!! بعد خیلی نازو خوشکل نفلش کنم!! وای که چه جالب بود!!

بسه دیگه جو گرفتم!!

روز بعد با عکس های جدید رفتم قلمچی!!در کمال ناباوری دیدم این برادر ریشو واساده جلو دره اسانسور! منو بگی! مردم از خنده! خوشبختانه اون اسانسور پر شد و من با جفتیش رفتم بالا! تو ساختمون منم انسانیتو شعورو گذاشتم کنار!(البته تو صف بودم!!) بعد که نوبتم شد مدارکو یکی یکی میدادم! مثلا اول عکسارو دادم بعد اون خانومه با یه حالتی که خیلی خوشال بود!! گفت فوتکپی شناسنامه؟!! یعنی خیلی خوشال بود فک میکرد مدارکم کامل نیست!! بعد که دادم گفت مدارک کامل نیس فردا بیا!! منم بقیه چیزارو رو کردم!! ای کش اومد!! حال کردم! جفت دستمم دوتا دختر جنده واساده بودن فک میکردن خیلی زرنگن! هی میخواست حق منو بوخورن! هی فشار میدادن؟!!

بعد رفتیم حسابداری!! اونجا هم کلی اذتم کردن!! زنیکه میبینه پرونده دسته منه!! تلفش زنگ زد!! نمیگه دو قدم برو اونور تر!! 2ساعت ور که زد

بعد گفت اینجا نه! باید بری بدی اون خانومه!! دلم میخواست چیز میز حواله یجایش کنم!!

بعد دیگه خداروشکر کارم را افتاد انگار!

بازم ول گشتم تو خیابون! تا یک

جالبه ها، من یک ساعتو بیرون ول گشتم بعد رفتم خونه ناله کردم که وای کلی شلوغ بودو معطل شدم و این حرفا! البه اینا هم بودا

ولی من زرنگ بودم!!

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 9:11 توسط MeLEpoMene| |

بابا و ماما و من و ابجی نشسته بودیم داشتیم بیبی سی میدیدم در کمال ارامش و حیجان بودیم و به کوه اتشفشان و دریاچه مواد مذاب و انواع جک و جونورای اون اولای زندگی با حیرت و دقت می نگریدیم و بر طول شاخ هامون ازافه می شد !! منم که به مامی پیشنهاد کردم لباس قواسیمونو بر داریم یه دست قورباقه بریم توی این دریاچه هه!!

باور کنید خیلی جذاب بود!! گفتم که اول اون بره یه امتحانی کنه تا بعد هم من برم !!!

من خیلی به فکر مامی هستم! واسه خودش میگم!! توی دنیا فقط چند تا از این دریاچه ها بود!!

ای بابا

از بحث مون که خارج شدیم!!!

داشتم می گفتم!! توی این احساسات شعف و اب دهن ریزونو چشم 4تا شده بودیم که!!!

دیریریرین دیریریرین!!

ماما بردار

نه مهسا تو بردار

بابا کجایی هتما مامانته

مهسااااا

تو نزدیکی بردار!!

ابجی برداش گذاش دمه گوشه مامان!!! این یه سیستمه فوقه پیشرفته ست!!

(خبر فوری!! رضا نخجوانی: افزایشه ایمنی هواپیما ها طرح شفیق ماست!!) اینو الان اخبار گفت!!

مامان بزرگ بود!! گفت که الا عمه خانوم(عمه بزرگه) زنگ میزنه عروسی دعوتتون میکنه!! واییی

من که جیقو دادو هورا ! بریم بریم بریم!!

عمه خانوم زنگ زد!!

بعله دیگه اره بیستو سوم مراسم عقد انیتاست بیاین دیگه من انتضار دارم داییش باید باشه

بابا هم دوکلوم حرفید!!

اره دیگه!! دایی به این خوشتیپیو با کلاسی، خودشونم میدونن کلاس مجلس بسته به حضور خان دایی اونم این دایی!!! جـــون!!

من واقعا یه چیز ذهنمو مشقول کرده

که عمه خانوم جان انتضار دارن!!! حقم داره والا!! من که از صمصم قلب درکشون میکنم ویدونم!! اما اینا باید درک کنن!! کنکور همیشه هست مهسا همیشه میتونه بره مدرسه اما معلوم نیست انیتا بخواد دوباره شوهر کنه!! مگه نه؟

مخصوصن توی این بازاره کساده شوهر!!

حالا از اینم بگذریم با اینکه من خیلی متاسرو متاسفم و نمیدونم چیکار کنم واقعا عمع جان منو ببخش دیگه!! من هیشده سالمه اما هنوز اجازه سفرم دسته بابا مامانمه!!

داشتم عرض میکردم خدمتتون!!

برنامه اتیش فشونا تمومید!! حالا کوک گذاشته بود با این یارو مترسگه!! چقد بیریخته با این ادا اطوارش!! حوق!!!

بعد نیم ساعت با زندگی ابولی شروع شد!! مات و متحیر بودیم که این خانومه که مانتو تنگ میپوشه دامنه کوتاشم اینجوریه خیلیام نایسه سره کوچه هم وا نمیسته

خانومشه؟ دخترشه؟ دیزاینرشه؟ منشیه؟ ابدارچیه؟ اخر چیه؟ که راه به راه به ابی میگه هانی !! ای لاو یو بیبی!!! کیس کیس!!.....(به علت رعایت شعونات اسلامی و فیلتر نشدن دوباره وبلاگ از ادامه ی حرکاته همون خانومه که مریض میشه سرفه نمیکنه!! معضوریم!!!)

که یوهو!!! یکی زنگ زد!! من گفتم زن امو اسی؟؟؟؟

ماما با سر الامت داد اره!!! ایو ایول!! تو دلم گفتم افتادیم اساسی!! یه اساسنسور دیگرو منحدم می کنیم!! اما زهی خیاله باطل!! اونم گفت پایا که دانشگا داره!! عموت که سرهکاره، منم (زن عمو) که کلاس مدرسرو چیکار کنم!!(اخه معلمه!!)

گفتیم خوب باشه!!! ما تسلیم شدیم!! خیلی لحظه ی تلخی بود!!! بعد منو پایا اس ام اس دادیم!!

منم قاتلین اساسنسور جریان عروسی الهام رو فاش کردم!! حالا همشون تحت تعقیبن!! وای یادش بخیر!! من کوچولو بودم! خونه عمومینا اسانسور داشت بعب برج هم بود!! خفن!! ما هی بابلا هی پایین!! تا اینکه گیر کردیم!! اخی من چقد گریه کردم!!

منو پایا و پونه و پگاه و ارمان بودیم که گند زدیم به اسانسور!! اخی!! خیلی حال داد!! من فقط هش سالم بود بابا!! وای که چقد خوب بود!! یه خونه فسقلی بود!! کلی فکوفامیل توش!!

خیلی توپ بود!!

دیشب با پایا حسرت می خوردیم!! ای بابا نمیزارن استعدادامون شکوفا شه که!! مجبور میشیم مثه امروز با اساسنسوره قلمچی ور بریم!!! تازه اون یه بساتی داشتیم!! وقتی اومدم برم تو اساسنسور یه یاروی بسیجی اومد واسو درو باز کرد که من برم بعد درو بست ما رفتیم طبقه 2 بعد موقه برگشتن اتفاقا هم زمان کارمون تموم شد!! دوباره منو این ریشو ه توی اسانسور بودیم!! بعد من اول زدم رفتیم منهای یک ، بهد رفتیم یک بعد اومدیم همکف!! دوباره درو برام باز کرد!! بس که من متشخسم!! میبینید!!

اجازه نداد در هر صورت دستم به در بوخوره!!! این بسیجیا هم یه جا بدرد خوردن!! انقد دکمشو سفت بسته بود که من احساس خفگی میکردم!! میخواستم براش بازش کنم والا!!

وضیفه دربونی پایا رو یکی دیگه انجام داد!! طفلی!! بعد هم رفتم گشتم واسه خودم!! بوی عاذادی رو هس کردم!!

خلاصه!!

اس ام اسی خودمو که ندارم اما ماله پایا رو اینجا میارم اگه جایشو فک کردم چی نوشتم میگمش!!

:

س-

پ- منم تبریک میگم ، فکر کنم توی 23 سال زندگی من این بار دوم بود که به ما زنگیدن!

س-

پ-میبینی تروخدا؟! نمیذارن که!! حالا مطمئنی که اسانسور دارن؟!!

س-

پ-خب پس بذار اون اسانسور فرضی رو خرزوخان خراب کنه!بازم اسانسور پیش میاد

س-

پ-حالا میتونیم به طرف مقابلشون امیدوار باشیم! هیچ وقت امیدتو از دست نده!

س-

پ-و تو اسانسور گیر کنیم و با اسانسور به دیار باقی بشتابیم!!

س-

پ-واااااااااااااااای همه رو لو دادی؟ اسم کیارو اوردی؟ شکنجت کردن؟

س-

پ-منم بودم ،وای بیچاره شدیم، حتما عکسمونو میدن به ساختمونای اسانسور دار!

س-

پ-اتفاقا همین پریروز به اسانسور یه متجمع تجاری حسابی حال دادم، 9بار !

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 9:8 توسط MeLEpoMene| |

....


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 21:40 توسط MeLEpoMene| |

شبای بی فرشته سخت میگذره!

مثه روزای بی تو....

love

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:20 توسط MeLEpoMene| |


Design By : Night Skin